و عشق هم گاهی تکراری ترین واژه ی هستی میشود . این روزا بی او در حسرت نیم نگاهی آشنا در کوچه های ماتم زده ی خاطراتم پرسه می زنم .
او رفت ... او رفت و هر چه اورده بود با خودش را برد تا سهم من از تمام وجودش همان خاطره ی شیرین باقي بمونه !!! و این منم باز همان غریبه ، شکسته تر از دیروز اما استوار تر از فردا ، مینویسم از قصه های فراموش شده ی زندگی که باز هم احساس کنم زنده ام !!!
اينم يه جورشه.....................................
ديگه نميدونم بايد چي كار كنم تا فراموشت كنم امروز خيلي دلم گرفته همش ياد خاطراتمون بودم.هيچ وقت نتونستم بفهمم كه چرا از هم جدا شديم خيلي سخته اخه يكي هم به حرف من گوش كنه مني كه بي دليل فراموش شدم امروز فقط هواي گريه دارم كاش بوديو هيچ وقت تنهام نميگزاشتي از دوستاي خوبم كه اين پست مي خونن مي خوام كه نظراتشونو بدونم براي منم دعا كنين.........................