و عشق هم گاهی تکراری ترین واژه ی هستی میشود . این روزا بی او در حسرت نیم نگاهی آشنا در کوچه های ماتم زده ی خاطراتم پرسه می زنم .
او رفت ... او رفت و هر چه اورده بود با خودش را برد تا سهم من از تمام وجودش همان خاطره ی شیرین باقي بمونه !!! و این منم باز همان غریبه ، شکسته تر از دیروز اما استوار تر از فردا ، مینویسم از قصه های فراموش شده ی زندگی که باز هم احساس کنم زنده ام !!!