و عشق هم گاهی تکراری ترین واژه ی هستی میشود . این روزا بی او در حسرت نیم نگاهی آشنا در کوچه های ماتم زده ی خاطراتم پرسه می زنم .
او رفت ... او رفت و هر چه اورده بود با خودش را برد تا سهم من از تمام وجودش همان خاطره ی شیرین باقي بمونه !!! و این منم باز همان غریبه ، شکسته تر از دیروز اما استوار تر از فردا ، مینویسم از قصه های فراموش شده ی زندگی که باز هم احساس کنم زنده ام !!!
به نام خداي محبت ها يه مدتي بود كه نميتونستم برا وبم مطلب بزارم يعني دلم نمي گذاشت , نميدونم چرا خوب بگذريم ,يه دنيا دلم برا وبم براي نوشتن حرف هاي دلم براي گفتن چيزايي كه شايد هيچ كجا به اين راحتي نمي تونستم بيانشون كنم و براي دوستاي گلم كه تو اين مدت خيلي بهم كمك كردن تنگ شده بود. خوب يه وقتايي هم چرخ روزگار اين توري مي چرخه چه ميشه كرد جزء تحمل و صبرو ساختن؟؟؟ چند روز پيش يه ماجرايي باز گذشترو برام تكرار كرد نميدونم شايد همين شد كه امدم دوباره به وبم سر زدم .آخه ميدونين چيه ديگه نمي خواستم به وبم سر بزنم باز هم به دلايلي كه هر چند اصلا هم خوشايند نيست كه حتي ياد آوريشم برام سخته, خوب چه ميشي كرد از قديم گفتن هر كي خربزه مي خوره پاي لرزشم ميشينه ديگه برم آخه چشمام داره باروني ميشه مواظب خودتون باشين