و عشق هم گاهی تکراری ترین واژه ی هستی میشود . این روزا بی او در حسرت نیم نگاهی آشنا در کوچه های ماتم زده ی خاطراتم پرسه می زنم .
او رفت ... او رفت و هر چه اورده بود با خودش را برد تا سهم من از تمام وجودش همان خاطره ی شیرین باقي بمونه !!! و این منم باز همان غریبه ، شکسته تر از دیروز اما استوار تر از فردا ، مینویسم از قصه های فراموش شده ی زندگی که باز هم احساس کنم زنده ام !!!
من امشب پر از حرفم پر از درد پر از دلتنگی پس اگر آپم یکم طولانی شد و حوصلتونو سر برد ببخشید.
امشب می خوام از آرزوهام بگم...
آرزو دارم ارزوی بزرگی نیست ...آرزوی کوچکی هم نیست ...
آرزویی است در حد خودم.
ارزویم
شیرین است اما نه انقدر که دلم را بزند ،انقدر که اگر براورده نشود قلبم
می شکند ...صدای شکستن قلم زیاد بلند نیست قلب من در سکوت می شکند اما
صدای شکستنش انقدر هست که غم را بیدار کند ...
غم
تنها دوست من در این شبها بوده... اون توی این چند وقت تا به حال منو
همراهی کرده است ...غم زشت نیست ولی انقدر زیبا هم نیست ...زیبایی یا زشتی
اون به شکل شکستن قلب من است .می بینی؟
هنوز به تنهایی در پشت این پنجره به انتظارت نشستم.سخت است نه؟
آنقدر دوری که که قصه هایم پر از غصه های بی تو بودن است .من ،همیشه زیر سایهای کاش هازندگی می کنم.آه هایم از سر عادت نیست ،ولی دیگر دیوارهای اتاقم به آه های من و من هم به نگاه سرد آنها عادت کرده ام .
من در میان نبایدها محصورم و تو انقدر دور ،که این حصارهای بلند را نمی بینی .
به کنایه های این دقیقه های بی رحم اعتنایی نمی کنم اما می دانم که اخر ،همین دقایق و فاصله تو را از من خواهند گرفت .
مهربانم
!در شبانه های بدون حضورت ،از اوج بی تو بودن به سوی روزهای گمشده در کنار
تو بودن هبوط می کنم تا تو را از دور دست خاطره به یاد آورم ...
قلعه ی عمر من بر همین خیال استوار است و بدون آن فرو می ریزد .
می بینی چقدر ذهن من به تمام لحظه های با تو بودن پیوند خوره است ؟